www.heratonline.com


: داستان
بنام خدا
… حرف های برای تو
به قلم : مهسا طايع

( قسمت پنجم )

اكنون
اي مهربان! رايحه ی شكوفايي ات همه جا را پر كرده است. از گلستان وجودت، رايحه ی باغ و عطر گل ها جاريست. رايحه اي كه مشام آنانی را كه باغ و گلستان شان آرزوست، مي نوازد... اكنون درهنگامه ي سبز بهار... دانه ي همه ي گل ها و شكوفه هاي باغ درمركز وجود تو مي شكفد. هنگامه ی جوشش گل هاست و هنگامه ی بلوغ باورهاي تو كه سراسر زندگي را در برگرفته، در خون تو جاريست، تا مغز استخوانت نفوذ كرده و در جانت نشسته است.
آروزهايت را مي بينم كه بال در آورده اند، پرواز مي كنند، اوج مي گيرند و تورا بالا مي برند... بالا تاقله ي اورست آگاهي و بصيرت.
اكنون با تو... بهشت بر پهنه ي اين خاك گسترده مي شود... از همين خاك درد كشيده بهشتي خواهد رویيد كه گل هايش در وجود تو آبياري مي شوند.
چشم گشوده اي مهربان!
همچون نيمروزي روشن كه شام تاريك را مي درد. تو نمي تواني شعله هاي بيدراي ات را پنهان كني.
آن هايي كه چشمي براي ديدن دارند، بي ترديد آن را خواهند ديد.
بيدراي تو
خواب هاي مارا پر از رؤياهاي رنگين كرده است. رؤياهايی كه قرعه ی آن را فقط به نام تو زده اند.
اكنون صرف شنيدن نام تو زنگي از شادماني و اميدواري را در دل ها به صدا در مي آورد.
زخم هاي كهنه به نوازش تو محتاجند... و تاريخ به چشمان پرمهرتو خيره گشته است، تااز جام حضور و نگاه تو سيراب شود.
اكنون تو
همچون گوهري دردل درياي هستي نشسته اي....
و بهار در انتظار تو كه شكوفايش كني....
اي صميمانه با حرف هاي من!
مي دانم كه مي داني
بازهم رهزنان چمن، به شكار لاله ها آمده اند...
ومي دانم كه مي داني
اگر تو نباشي اين جا بازهم قصه ی سنگ و شيشه روايت مي شود.
آدمك هايي كه در پوسته ی شخصيت هاي دروغين خويش خزيده اند.
اين جا حتي بدبختي را هم مي فروشند....
چگونه در اين شهر عدالت جاري شود؟!...
از جان ديگران خشت مي پزند تا كاخ شاد خواري هاي خويش را بنا كنند ،
و عدالتي اين گونه مبتني بر حرص هاي افسار گسيخته، ديريست كه كشتي آرزوهاي مردم ما را به گل نشانده و آنان را در امواج اشك و غم غوطه ورساخته است.
اكنون اي يوسف گمگشته به كنعان باز آمده....
تنها تويي كه مي تواني براين شب هاي تار و اندوه هاي بي شمار و كابوس هاي سنگين خط بكشي.
ببين آدمك ها را که چگونه در قدرت هاي كاذب شان غرق شده اند، اما بيچارگي و درماندگي از سر و روي شان مي بارد.
تا مقامكي خالي شود، هزاران دست است كه فواره ی خواهش مي شود. آنان حق دارند كه تو را نخواهند. مگر نمي بيني كه از ترس اين كه خود را در آيينه ي بي زنگار وجودت ببينند، به تو نگاه نمي كنند.
آنان تو را نمي خواهند، اما نفرت آنان هرچه بزرگ باشد، كوچكتر از رحمت خداوند است كه بر تو سايه افكنده.
مي دانم كه غم اين بزرگان حقير، خواب را در چشمان تر تو مي شكند.
پس چراغ خويشتن را برافروز ،
كه ظلمت زندگي آنان، همه جارا پر كرده است. آنان هرچند در مرداب سياست زدگي دست و پا مي زنند اما در برابر خورشيد و جودتو، از حقارت خويش خجل مي گردند.
هرچند به زندگي هجوم آورده اند اما بي شور و شعر و شعوري از صحنه ي پرشكوه زندگي حذف خواهند شد.
آنان در هياهوي زندگي ملامت بار روزمره گرفتاراند،
و جز اين در ظرفيت شان نيست. و در هاضمه ي فهم شان جاي نمي گيرد.
ركود ذهن آن ها تنها با انداختن سنگريزه اي بر مي آشوبد و متلاطم مي شود.
و اما تو
اي فروغ تابناك روزگار!
سكوت مكن
در سكوت تو خسراني است براي آينده گان.
نسل هايي كه مي آيند ، نبايد از روشنايي حضور تو محروم بمانند.
آيا تاكنون به كساني انديشيده اي كه از تشنگي مي سوزند و تنها به قطراه اي از درياي مهرباني تو محتاجند؟
صبوري كن مهربان!
كه تنها يك نفس ديگر تا صبح ماند است ،
و من تنها در يك نگاه ديگر تو را در بلند ترين قله ی سربلندي خواهم ديد .
تا روزي كه رؤياهاي ما تعبير مي شوند و حرف هاي تو مصداق مي يابند ،
تنها يك نفس باقيست....
صبوري كن مهربان!

Copyright © Mohammad Youssof Qawwam, All rights reserved to Heratonline.com
کليه امتيازات و حقوق اين سايت محفوظ ميباشد
Phentermine - Please promote this Phentermine Resource Online site by keeping this counter as it is.

There are currently : visitors online.
Powered by:
Online Count.