www.heratonline.com


: داستان
بنام خدا
… حرف های برای تو
به قلم : مهسا طايع

( قسمت چهارم )

زمستان و سكوت پايان مي گيرد.
تو مي آيي و سپيده سر مي زند...
تو مي آيي و پروانه ها به سوي آفتاب حضور تو پر مي گشايند
تو مي آيي تا بهار بشكفد
تو مي آيي تا طراوت برويد و زندگي در نفس صبحگاهي تو پخش شود
تو مي آيي و سقف خانه ها پر از رنگين كمان مي شود
تو مي آيي تا نام تو بر همه ي گلبرگ ها نقش بندد
و از كام شكفته ی همه ي گل ها برويد
اكنون
آفتاب تازه طلوع كرده، و تو را به سوي خود مي خواند، با چشمي نو دنيا را نگاه كن!
ببين كه در هر قدم گلي بر سر راهت مي رويد و درختان سبز سلامت مي كنند.
اميد از دستان تو مي رويد و فردا زير قدم هاي تو مي شكفد.
وجودتو آسمانيست كه هزاران خيال و هزاران آرزو، برگرمي آن تكيه مي زنند، چشم هايت را تا انتهاي آيينه ها مرور كن.
ببين چگونه در چشم هاي تو، فرارسيدن خورشيد نقش بسته است.
در ماورأ اين شب بلند، شبي كه ناله ها را در دهان ها خفه مي كند، اين تويي، تو بزرگ ترين اميدي كه مي تواند بلندي تاريكي ها را روشن كند.
فرزنداني كه بر كنار رود مرگ آرميده اند، مي توانند به زندگي بيانديشند اگر فردا آمدن تو را، باستارگان آسمان تفأل زنند.
اينك در سر تاسر اين پهنه درد و پر از سكوت هر روز اميد بيشتر مي پلاسد و گل هايش پرپر مي شوند، و كودكان اين سرزمين در هجوم تند بادها، هرگز فرصت خواب ديدن رؤياهاشان را نمي يابند.
عظمت درد مردم را ببين و بزرگي فريبي كه برسرشان هموار شده است.
مهربان!
ببين كه روزگار ماتيره است و شب ماتيره، اين جاخزان آمد و برگ هاي تن سرزمين تو را می پراكند، زمستان آمد وشاخه هايش را شكست، باد آمد و همه چيز را با خاك يكسان كرد،
اكنون تو پاسدار اين خاك پر از دردي!
بگذار همه چيز در زير آفتاب نگاه تو توانا شود.
در زمزمه ی اميد وارانه ی فرداهاي تو، مي شود صداي پاي زندانبان ها را فراموش كرد و سردي ميله هاي خاكستري و بلند نااميدي را از ياد برد.
همه ی كينه ها و كنايه را مي شود در تحمل بی كدورت چشم هايت شستشو داد، تو چون خورشيدي هستي كه در هيچ دريايي غرق نمي شود، اكنون در روزي طلوع كن كه آن را پاياني نيست.
در كدامين دنياي ترديد پنهان شده اي، مهربان؟!
مگر نمي بيني زندانبان های اين خاك را كه سرهايشان در زير تاج بيهودگي و در سنگيني حماقت به پايان افتاده است؟
مگر نمي بيني که چشم هاي روشن راغبار غم فراگرفته ولبخند هاي روشن تلخ شده اند؟
مگر نمي بيني كه بر خرابه ی دل ها، دست ها و نگاه ها ي فرزندان سرزمين تو، كاخ هاي مقاومت چگونه بر پا شده است؟
مگر نمي بيني دست هاي ظلم و حرص را كه اميدهايشان پليد است و قدم هاي كه با هرگام دوزخ را به دنبال خود مي كشند، اكنون با تاريكي سهمگيني كه بر قلب هاي شان حكومت مي كند، با سهل انگاري بزرگ شدن بدبختي مردمان تو را مي نگرند.
معمار تقدير!
در كنار روياهاو آرزوهايت قدم بردار كه همه ی لبخند ها در وسعت گام هاي تو نوبر مي شوند... در باراني ترين لهجه ی عشق، زندگي را زمزمه كن...
عمري ترا خيال كرده ايم
اكنون اگر تو نيايي بازهم بهار را نارس و كال از سرشاخه هاي بادمي چينند.
در اين شب هاي زمستان تنها يمان نگذار، ساحل آينده از پس موج هاي طوفاني دريای امروز با شكوه و نويد شب خواهد بود،
پس
بيا و به سرزمين جاودانگي قدم بگذار،
قدم بگذارو زيبايي بريز
قدم بگذار و زيبايي بپاش
قدم بگذار و زيبايي بكار
قدم بگذار و بر سر شامه هاي سرسبز اميد هاي دلمان آشيانه ببند!

Copyright © Mohammad Youssof Qawwam, All rights reserved to Heratonline.com
کليه امتيازات و حقوق اين سايت محفوظ ميباشد
Phentermine - Please promote this Phentermine Resource Online site by keeping this counter as it is.

There are currently : visitors online.
Powered by:
Online Count.