: داستان
بنام خدا
… حرف های برای تو
به قلم : مهسا طايع
( قسمت سوم )
کجایی مهربان؟!
که قساوت باد، بر باغ تازه رسته تو، شلاق می زند...
کجایی که ببینی
ابر های غمگینی را که بر مهلت چند روزۀ زندگی گل های این باغ می گریند
کجایی که صدای پرزدن کرگسان پرحوصلۀ مرگ و پوسیدگی همه جا را فرا گرفته است
وکجایی که
ببینی مهاجمان شب زده ای را که بر باغ تو تاخت می زدند، کنون در کلاف دام هایی که خود شان پهن کرده بودند، دست و پا می زنند...
این جا کسانی هستند که حتی پس از مرگ هم لاف بینایی می زنند و آنچنان در دالان های تاریک تفکر خویش سرگردان اند که هر روز به سمتی می روند، بی آن که بدانند مقصد کجاست...
وچه ملال پایداری!!
مهر بان من!
باز هم زمان درد های سرزمین تو فرارسیده است غزل این درد ها را برای کدام رهگذر باید خواند، که در دراز نای این شب تیره و طولانی و در این تهاجم نا مهربانی، کسی برای شنیدن قصۀ ی درد، درنگ نمی کند؟!
این جا همه در تاریکی خفه می شوند
باید راهی بیابی...
باید روشنی را به مردمان سرزمین ات باز گردانی
ستارۀ قطبی!
در این شب تاریک بدرخش تا چشم های سرزمین تو بینایی حاصل کند...
بیا با اندیشه هستی پذیرت!
در نگاه تو اصالتی خفته است که قداست یک قانون را بیان می کند!
«باید در سازگاری و دوستی با یکدیگر و با معنایی بیرون از محدوده های شخصی، خوشبختی را معنی کرد!»
تو همواره فارغ از هررنگ و نقشی و دل به هیچ فریبی نبسته،
در اندیشه و دغدغه فردای سرزمین ات بوده ای
اما به راهنمایی تاریخ گوش فراده!
که:
تنها همت و همدلی صاحبان این سرزمین است که می تواند قماش نو دولتانی را که در آزو وسوسه سوزان مسلط بر سرزمین تو دست و پا می زنند و ساده لوحانه فخر فروشی می کنند، پراکنده سازد.
آنان چنان در ظلمات خود اسیر اند که در طلب چیزی جز خود نیستند. خود بینی چنان دروجود شان آماس کرده است که گویی جز آنان کسی و چیزی، در همواره تاریخ پر فراز و نشیب این سرزمین وجود نداشته است. پیش روی آنان راه تاریکی گسترده است که هرچه آن را بپیمایند، باز به پایانش نخواهند رسید!
مهر بان من!
تو چون قطره ای خون، می توانی رگ های خشکیده این سرزمین را حیاتی دوباره ببخشی. و سرسبزی و طراوت فرداهای این خاک، گروگان آهنگیست که گام های تو آن را می نوازد. گام هایی که به تعداد دانه های باران صمیمی و آشنایند.
شانه های تاریخ با هفتاد هزار زخم بی مروت، به دست های مهربان تو دل سپرده است...
هرچند غرور دولمتندانه تو،
تو را گرفتار تردیدی سختگیر کرده است اما بدان،
تنها همین را بدان که:
سنگ انداز حادثه در کمین است...
|